این شعر را پدرم در جواب تقدیمی من سروده و چه لذتی دارد خواندن آن وقتی جاده هم حریف دلبستگی آدم نمی شود :
سـرو بالا بلند باغ دلـم باز هم با تو گفتگو دارم
از غـم مردمی که از آنها،اگـَرم هست آبـرو دارم
دفتر شعرهای بی کفنم ، همه ی هستی ام فدای شما
می زنم آتشی به جان شب از،نعره هایی که در گلو دارم
برف می بارد و منم عریان در هوایی که جز اسارت نیست
حاصل بادهای هرزه درآی، پسرم هیچ غیر غارت نیست
اسب احساس را شبی زین کن تیز تک رو به فصل روییدن
خوش اگر آتشی برافروزی دست در دست دوست رقصیدن
سرِ سرسبز تو سلامت باد، عشق دارد ترانه می خواند
از شب قیرگون هراسی نیست خوش بُوَد روی صبح را دیدن
من اگر سوختم در این آتش، شادم از شعله های سرکش تو
خرمن شب بسوزد آخر با، شعرهای همیشه آتش تــــو
وصله سرخ جامه ی شعرم آمدم سرخ روی و خون آلود
زانکه آواز صبح سردادم در شبی که سیاه بود و کبود
مـوج دریای پـر تلاطم شعر، امشبی را قلندرانه بیــا
قلم زخمی مرا بردار بنویس عشـق اینچنین فـرمود
من تو را صاف و پاک می خواهم مثل باران صبح کوهستان
همنوا با ســرود مردممان، نغمه دلنواز ای ایــران ...
بعد از این سالهای بـی پاسخ از نگاهت جواب می سـازم
هر شب از آتش غزل هایت گلی از آفتاب می سازم
شامـگاهان به بزم رویایم سبزتر از بهار می آیی
خمره شعر من اگر خالیست از لبانت شراب می سازم
پسرم تکه کاغذی بردار، بنویس آسمان نمی میـرد
ابر فولاد هم اگر باشد راه خورشید را نمی گیرد
محمد محسن سوری
نظرات ()